تبليغاتX
عشق بی پایان

عشق بی پایان

عشق

سلام به همه ی دوستای خوبم مرسی که فراموشم نکردین ببخشید نمیتونم زود زود بیام به خدا درسای این ترمم خیلی سختن فقط اومدم بگم از ته دلتون واسم دعا کنین ایشالله بهد امتحانا میام کلی حرف واسه گفتن دارم فقط تورو امام حسین واسم دعا کنین این ترم همه درسامو پاس کنم مخصوصا تاسیسات مکانیکی رو امتحان میان ترمم بد دادم هرچند خیلی خونده بودم وایییییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااا بازم خودت هوایه مارو داشته باش از پری جونمم عذر میخوام ایشالله میام و تلافیه روزایی که نبودمو در میارم ببخشید فدات شم که نیستم اگه هم هستم خیلی کم دیده میشم میام فدات شم میام کلی حرف دارم التماس دعا
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:10 توسط ساحل| |

سلام به همه ببخشید خیلی وقت بود که نیومده بودم نت ببخشید لب تابم خراب شده بود نمیتونستم بیام نت خوبین سلامتین چه خبراااااااااااااااااااااااااااااا من که بد نیستم خیلی اتفاقا تو زندگیم افتاده که تو یه فرصت خوب میام همرو توضیح میدم از پری جون هم خیلی ممنونم که همیشه به فکرمه وتو این مدت تنهام نذاشته راستی از همه میخوام که واسم دعا کنین این ترم همه درسامو پاس کنم وای احساس میکنم این ترم خیلی درسام سخته دعا کنین همه ۲۰ واحدو پاس کنم  واسه همه کسم هم دعا کنین میام میگم همه کسم کیه  ای خدای درهای باز ای خدای درهای بسته مارا از این استانه بگذران
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:14 توسط ساحل| |

ای خدای در های باز ای خدای درهای بسته مارا از این استانه بگذران
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 19:0 توسط ساحل| |

ای خدای درهای باز ای خدای درهای بسته مارا از این استانه بگذران الهی به امید تو. التماس دعا
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 21:42 توسط ساحل| |

دلتنگى

حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره

تمنای بودنش رامیکند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار

دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


از ساعت متنفرم !

این اختراع غریب بشر که مدام ،

جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی یادم می کشد            

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:30 توسط ساحل| |

تقديم به همه دلهاي بيدار...

 


ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌ دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.

موذيانه خنديد و گفت:

من کاري با کسي ندارم،‌ فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد.

مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اينها فرق مي‌کني. تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت..

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.

دستم را روي قلبم گذاشتم،‌ نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:9 توسط ساحل| |

آدم ها خوب اند

اما فقط از دور

آدم ها خوشحال اند

اما فقط در عکس های توی آلبوم

آدم ها دوست داشتنی اند

اما فقط توی فیلم ها

آدم ها جالب اند

اما فقط توی وبلاگشان

از نزدیک آدم ها هیچ چیز نیستند

از این پس توی کتاب ها

توی فیلم ها

توی تخیلاتم غرق می شوم

تا آدم ها آنطور باشند که می خواهم

شاید یک روز من را با لباس پوست خرس توی یک غار کشف کردند

اگر توی اخبار نشانم دادند

بر من خرده نگیرید

من تلاشم را کردم برای اجتماعی بودن اما نشد

من در غار تاریکم فرو می روم

و در رویا شهری می سازم با آدم هایی واقعی

من با خفاش ها هم غذا می شوم

و هرگز غارم را ترک نخواهم کرد

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:6 توسط ساحل| |

من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 من باور دارم ...

که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

 من باور دارم ...

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

 من باور دارم ...

که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

 من باور دارم ...

که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

 من باور دارم ...

که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

 من باور دارم ...

که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

 من باور دارم ...

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

 من باور دارم ...

که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...

که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

 من باور دارم ...

که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

 من باور دارم ...

که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

 من باور دارم ...

که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...

که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

 من باور دارم ...

که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

 من باور دارم ...

که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

 من باور دارم ...

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

 من باور دارم ...

که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 من باور دارم ...

که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

 من باور دارم ...

«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست

بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:4 توسط ساحل| |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،
حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 19:52 توسط ساحل| |

سلام به همه ی اومدم بگم امروز رفتم دکتر گفت که چیزی نیستو دوروزه خوب میشه البته از وقتی داروهامو استفاده کردم چشم خوب شده یعنب دیگه نمیسوزه ایشالله تا فردا خوب خوب میشم وشنبه میتونم برم کلاسام.راستی دلم واسه جمکران یه کوچولو شده واسه اون لحظه ای که میری تو خیابانو جمکران و مسجدو از دور میبینی وااای عاشقه اون لحظم که چشام پر اشک میشنو بی اختیار گریه میکنم اخه با تمام وجودم امام زمانمو دوس دارم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کی میشه امام زمان ظهور کنه یعنی روزی میرسه صاحب الزمانمو ببینم و پاهاشو ببوسمو تا میتونم گریه کنم؟اقا قربونت برم شاید تو دوسم نداشته باشی ولی من عاشقتم به خاطره وجود تو نفس میکشم به خاطره عشقی که بهت دارم قربونت برم دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ای عشق بی پایان من.التماس دعا
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 19:45 توسط ساحل| |

سلام به همه دوستایه خوبم ایشالله که خوبین هرچند من اصلا حالم خوب نیست واسم دعا کنین زودی خوب شم چشم عفونت کرده نمیدونم میگم میکروب توی چشم رفته اینجوری شده قراره فردا برم دکتر دعا کنین زود خوب شم امروز کلاس نرفتم یعنی نتونسم با این چشم برم فردام کلاس نمیرم دعا کنین زود خوب شهامروز انقد گریه کردم چشام داره میسوزه اخه من تحملم خیلی کمه به کوچکترین مشکل یا ناراحتی گریم میگیره همه بهم میگن سوسولم ولی به خدا اینجوریام نیست خوب چیکار کنم زود گریم میگیرهخلاصه از ته ته دلتون دعام کنین فعلا.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:1 توسط ساحل| |


اگه خاطر کسی رونتونستی از خاطرت پاک کنی ، بدون که همیشه تو خاطرشی!



+کاش اینجوری بود ای خدا خودت هوایه مارو داشته باش

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:28 توسط ساحل| |

یکسال

بدون جمعه هایش

میشود

۳۱۳روز

اللهم کن  لولیک الفرج

امین

صلوات

ما چرا ۳۱۳نمیشویم ؟

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:23 توسط ساحل| |

زائری بارانیم اقا به دادم میرسی ؟........بی پناهم . خسته ام تنها به دادم میرسی ؟

 

گر چه اهو نیستم اما پراز دلتنگی ام......ضامن چشمان اهوها به دادم میرسی ؟

 

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام ....هشتمین دردانه ی زهرا به دادم میرسی؟

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:16 توسط ساحل| |

فرض کن

 

حضرت مهدی به تو ظاهر گردد

 

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی ؟

 

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری ؟

 

خانه ات لایق او هست که میهمان گردد ؟

 

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری ؟

خمس اموالت چطور؟

پول بی شبه وسالم زهمه داراییت .

 

داری انقدر که یک  هدیه برایش بخری ؟

 

حاضری گوشی همراه تورا چک بکند ؟

 

باچنین شرطی که درحافظه اش دستی نبری ؟

 

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

 

.میتوان گفت :

 

تورا شیعه ی اثنا عشری؟

 

التماس دعا

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:14 توسط ساحل| |

دوستت دارم به اندازه تمام نفسهایی که به خاطر بودنت به خاطر دوس داشتنت میکشم دوستت دارم ای عشقم تمام زندگیم .وقتی حتی اسمتو میشنوم چشام پر اشک میشه ای کاش روزی برسه که این نوشته هامو بخونی خداااااااااااااااا دوست دااااااااااااااااااااااااااااااااارم ای عشقه من هیچ وقت تنهام نذار

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 20:21 توسط ساحل| |

به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست ، به انتظار تو باید ایستاد یا مهدی ادرکنی
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 18:53 توسط ساحل| |

سلام سلام صدتا سلام خوبین خوشین سلامتین چه خبرا؟منم خوبم بد نیستم ولی یکم ناراحتم یعنی یه کوچولو دلم گرفته اخه... امام زمان قربونه اسمت برم قربونه اسم قشنگت برم قربونه مهربونیات برم من این روزا بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم حضرت مهدی کمکم کن که بتونم بهترین تصمیمو  واسه زندگیم بگیرم حضرت مهدی عشقه من امام زمان موعود زمان صاحب الزمان کمکم کن من میخوام بهترین کاملترین تصمیمو بگیرم که به صلاحم باشه کمکم کنین نمیدونم میترسم اونجوری که برنامه ریزی کردم واسه زندگیم درسام اونجوری نشه میترسم من تا حالا هرچی بهم گفتین گوش کردم پس از این به بعدم میخوام واسم برنامه ریزی کنین حضرت مهدی کمکم کنین بهترین تصمیمو واسه زندگیم بگیرم یه عالمه میبوسمتون به خدا خیلی خستم نمیدونم چیکار کنم نمیدونم...کمکم کن.التماس دعا.صلوات واسه تعجیل در ظهور اقا امام زمان .خدایا چنان کن که سر انجام کار تو خشنود باشی و مارستگار
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 18:16 توسط ساحل| |

یا مهدی ادرکنی یا صاحب الزمان مددی امام زمان سفارشمو مثله همیشه به خدا بکن خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتو اینا یه عالمه حرف هستا یکم بفکرین میفهمین
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 21:25 توسط ساحل| |

سلام به همه من اومدم خوبین؟امروز اومدم خونمون ولی مانیم رفته خونه ی ابجیم اینا قرار بود باهم بریم ولی من تا ۵ کلاس داشتم ساعت ۷ رسیدم خونمون به خاطر اون من نرفتم باباییم هم موند پیشه من که تنها نباشم ولی فردا میریم دنبال مانیم اون وقت منم میرم ابجیمو ببینم. امروز یکی اعصابمو خوردکرد مثلا... بیخیال نکه این وبلاگ نامحرم داره نمیتونم کامل توضیح بدمالبته تا اونجایی که میتونستم خوب جوابشو دادم ولی چون بهم گفته بودن باباش فوت کرده نخواستم خیلی ضایش کنم ولی به هر حال جوابشو گرفت.راستی دیشب از کسی که قد دنیا دوسش دارم یه چیزی شنیدم وای شارژه شارژ شدم.وببخشید از اینکه انگار تحلیلام برای اولین بار درست از اب در نیومد جشن عروسی رو میگم البته هنوز خبر تازه ای نشنیدم یعنی اصلا... ولی دیر یا زود میام جشن عروسیرو میگیرم واسه ... هرچند سر نمازم واسه ... دعا میکنم که عروسیش با ... درس شه.ایشالله همه به عشقشون برسن منم همچنینولی عشقه من هنوز ناشناختست
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 21:2 توسط ساحل| |

سلامی دوباره حیفم اومد این حرفو نگم خیلی وقته میخوام بگم ولی... فیلم وضعیت سفیدو خیلی دوس دارم چون رفتارایه امیر تو فیلم کارایی که واسه دختر میکنه حرفایی که میزنه منو یاده یکی میندازه که قدیما منو اونجوری دوس داشت منظورم از قدیما دو سه سال پیشه اخی یادش بخیر اونجور عشقارو میکن عشقه دوران کودکی.امیر تو فیلم هم کوپه اون پسرس وقتی فیلمو نگا میکنم اون روزا یادم میوفته.یادش بخیر.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 21:31 توسط ساحل| |

فقط یک بار اونی باش که می خوای ...........!!!!!

امروز کسی باش که واقعا آرزو داری

مهربان و باگذشت
...
......
ساده و شفاف

پاک و خالص

با انعطاف و مدد رسان

رنج و نگرانی را کنار بگذار

به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری

امور را از این پس همان طور به پیش بروند

درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد

جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی

"زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو

وجودی عاشق

از خواسته نفس رها شو

و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی

به دنبال شوق و امید باش"

فقط یک روز بی ضرر باش

و برای همگان مفید باش

حقیقت را دریاب

نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده

اگر باورت نکردند

نهراس

بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت

غلبه کن

چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار

بودن از خودت نداشته باشی

پیش داوری هایت را کنار بگذار

که رنج پیش از آن حتمی است

همین امروز از بخشش آکنده شو

کس نمی داند فردا چه در راه است

زندگی کوتاه است

درگذشته ها نمان

نگران آینده نباش

فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به

سمت مسیر ی تازه و سپید ببر

در تاریکی به دنبال چه می‌گردی ؟

چرا نور را نمی جویی ؟

لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری....
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 19:6 توسط ساحل| |

ای وای انقد خندیدم که دارم میمیرم ای کسایی که خیلی دانایید دکترایه عزیز من دانشجو هستم تو شهری که از شهر خودمون یه ساعتی فاصله داره این الان دوتا شهر شد که یکیش خونمون توشه که میشه شهر خودم واون یکی که توش درس میخونم و خوابگاهم توشه شهر دومه که این دو شهر از هم یک ساعت فاصله داره که بعضی از روزا که کلاسام زود تموم میشه و هوا هنوز تاریک نشده میام خونمون که توی شهر اولیه افتاد الان؟؟؟؟؟؟؟حرف دومتون من منتظر این بودم که اون خبرو بشنوم از طرفیم چون اون ادمو میشناسم کلا بی خیال چون خصوصیه نمیشه گفت این وبلاگم هم دوسه تا نامحرم داره نمیتونم کامل توضیح بدم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 12:39 توسط ساحل| |

سلام صبح بخیر میبینین سحرخیز شدم دیشب خواب جمکرانو میدیدم دیدم که دارم یه عالمه نماز میخونم اخه دیشب یکم بی حوصله بودم قراری که با خدا گرفته بودمو بی خیال شده بودم ولی نگو خدا نمیخواد که این کارو بکنم خدا جونم قربونت برم خودم این روزارو ازت خواستم زندگیه من مثله یه کاغذ سفیده ولی روش به نا به دلایلی چندتا خط بود که خدا داره همرو یکی یکی از صفحه زندگیم پاک میکنه تا ... یا امام رضا قربونت برم ای کاش این روزا پیشت بودم راستی به خانوم معصومه بگو عیدی که بهم دادرو فراموش نکردمتابعد
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 8:27 توسط ساحل| |

سلام امشب خوابگاه نموندم اومدم خونمون اخه بدجور سرما خوردم خوابگاهم سرده بابام گفت که کلاس ۵.۳۰ رو نرو بیا خونه منم این کارو کردم امروز نه میتونم بگم بد بود نه خوب ولی انگار داره اون روزی که من خیلی وقته انظارشو میکشم میرسه تا یه هفته مطمئن میشم البته زیادم واسم جالب توجه نیست اخه... ولی شاید یه هفته اولش واسم سخت باشه ولی میدونم به مرور زمان واسم عادی میشه .اخ جون تا سه شنبه کلاس ندارم ولی کلی کار دارم که باید همشو انجام بدم.خدا یادت که نرفته حرف همیشگیم که ای خدای درهای باز ای خدای درهای بسته مارا از این استانه بگذران.به امید نوشته های جدید یا حق.
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:23 توسط ساحل| |

ای خدای درهای باز ای خدای درهای بسته مارا از این استانه بگذرانخدا چرا عقربه هایه ساعت انقدر کندحرکت میکنن شاید میدونن... به اندازه ی گریه گنجشکها دوست دارم شایداین دوست داشتن ساده به نظربرسه امایه چیزیومیدونی گنجشکهازمانی گریه میکنندمیمیرند
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 20:32 توسط ساحل| |

اي مولاي من

بس است اين جدايي،

ديگر تاكي اين فراق به طول مي انجامد؟

آقامي دانم من لايق ديدارتان نيستم؛شمارابه خاطر دوستان خوبتان ظهور كنيد.

بعد از هر جمعه كه مي آيد و مي رود،مي گويم:

بازهم اين رفت و تونيامدي.فقط نشسته ام نه تلاشي و نه كوششي.

به ياد اين جمله«انتظار بهانهْ نشستن نيست؛بلكه انگيزه ايستادن است»افتادم وبه

خود گفتم:

واي....

آيابراي امام زمانت كاري كرده اي؟

آيا مثل كوفياني يا مثل ياران امام حسين(ع)؟

باخود گفتم كوفيان حداقل مقدمات رااول فراهم كردند؛آياتومقدمات را فراهم كرده اي؟

و همهْ پاسخ ها نه و نه ونه بود

چشــم آلوده كجا، ديدهْ دلداركجا؟

دل سرگشته كجا؛وصف رخ يار كجا؟

قصــــهْ عشق كجا،وين سر بيــــــــداركجا؟

مــــردم كوفــــــــــه كجا؛العجــــــــــــل ياركجا؟

لفــظ بي كار(عمــل)كجــــــــا؛منتــــــــظر ياركجـــا؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:15 توسط ساحل| |

 من خیلی کم اشتباه میکنم تو این موردم میدونم که اشتباه نکردم به هر حال هرکی مسئول کارایه خودشه.اینم بدون من بچه نیستم....
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 17:36 توسط ساحل| |

دلم گرفته بود اومدم تو وبلاگم بنویسم فردا شب میمونم خوابگاه داشتم وسایل یعنی غذا اماده میکردم با مامانیم اخه نمیتونم تو خوابگاه با اشپزخونه واجاق گاز از کار افتاده خوابگاه غذا درس کنم خلاصه اومدیم سفره شامو پهن کنیم بابام گفت ساحل فردا ساعت چند کلاس داری منم گفتم از ۹ تا۶.۳۰ بعد از ظهر که شبم میمونم خوابگاه وای باباییم چشاش پر اشک شد گفت یعنی فردا پیشمون نیستی چیلی؟ (تو خونه بهم میگن چیلی)منم زودی حرفو عوض کردم تا گریم نگیره چون میدونستم منم گریه کنم مامانم حتما بغض میکنه ای کاش ۱۰ تا بچه بودیم تا مامانو بابام تنها نمیموندن ابجیم که تو یه شهر دیگست منم که هنوز معلوم نیست سرنوشت چیا واسم مینویسه ولی تمام سعیمو میکنم هیچ وقت تنهاشون نذارم.و کسایی که تازه به وبلاگم اومدن میگم که ما دوتا بچه ایم دوتا دختر خواهر بزرگترم ۲۵ سالشه منم ۲۱ سالمه اون ۵ .۶ ماهه عروسیش شده خونشون تو یه شهری که از شهر خودمون ۲ ساعت فاصله داره زندگی میکنه البته به خاطره شغل همسرش که خیلی سرش شلوغه هفته ای یبار یا دو هفته ای یبار میاد.خلاصه خانواده کم جمعیت این مشکلاتم داره که وابستگی عاطفی بیشتر میشه به هر حال الانم میرم لالا کنم اخه خیلی خستم البته بعده دیدن فیلم وضعیت سفید من عاشقه این فیلمم.تا بعد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:51 توسط ساحل| |

سلامی دوباره خوبین خوشین سلامتین؟منکه شکر بد نیستم امروز رفته بودم دانشگاه یه عالمه این اتاق اون اتاق رفتم اخرش کارم درست شد ولی خیلی خسته شدم از فردام فکر کنم کلاسام تشکیل بشه و منم مجبورم برم کلاس ولی میام سر میزنم به وبلاگم ناراحت نشینراستی فکر کنم یه بار گفتم نظر خصوصی ندین اقایه....حدس میزنم کی باشی که یه مدته میای وبلاگمو فکر میکنی من نمیشناسمت هرچند دلیله این کارتو نمیدونم ولی چرا نظر خصوصی میزاری میترسی؟ شاید یکی از اخلاقایی که باعث شد... اینه که خیلی ترسویی و محافظه  کاری ادمایی مثله تو نمیتونن تکیه گاه مناسبی باشن. یا که خجالت میکشی یا نه نمیخوای کسی بدونه؟از خدا میخوام ادمایی مثله تورو که تو دانشگاه زیادنو به راه راست هدایت کنه واقعا شماها اصلا نمیدونین از زندگی چی میخواینو هدفتون تو زندگی چیه خدا همرو به راه راست هدایت کنه.راستی از جشن عروسی یادم نرفته ها ولی چون هنوز خبری از ازدواج ... بهم ندادن منم دس نگه داشتم ولی تو اولین فرصت واسش یه جشن وبلاگی میگیرم بدونه اینکه خودش بدونه نمیدونم ولی دلم میخواد این کارو واسش تو وبلاگم بکنم. امروز یکی رو تو دانشگاه دیدم ( نمیدونم یادتونه یا نه یه بار گفتم یه مزاحم تلفنی دیوونم کرده بود ۶ماه بود به تلفن ثابتم مزاحم میشد هرکاری کردم نتونستم بفهمم کیه که منو کامل میشناسه و به خط ثابتم مزاحم میشه بعده ۶ /۷ ماه خسته شد دیگه هیچ خبری ازش نبود یعنی دید که من جواب نمیدم خسته شد به قول خودش بی خیال شد ولی من همیشه با خودم میگفتم کی میتونه باشه که حتی ساعته کلاسامم میدونه خدا یه کاری کرد که خودش یه جوری خودشو لو داد وای اگه بگم کی بود شاخ در میارین اخه مثلا...میگفت قصدش ازدواجه منم گفتم من خودم یکی دیگرو میخوام قراره تا دوماه دیگم ازدواج کنیم  اونم جا خورد ولی نمیدونه که بابا کی حوصله ی ازدواج کردنو داره من هنو به قول بابام ۱۰ سالمه)شاید هرکی جایه من بود به خاطره موقعیتی که طرف داشت قبول میکرد ولی واسه من این چیزا اصلا مهم نیست واسه من صداقت از همه چی مهمتره مثلا طرف اول امتحانم میکرده که ببینه با کسی دوس میشم بعد بیاد بگه که... نمیدونم چرا هر وقت از ازدواج میحرفم سرم درد میکنه شاید به خاطره اینکه به هیچ پسری اعتماد ندارم البته به جزنمیگم کی بمونین تو کفخلاصه عجیجایه من ارزویه همیشگمی براتون میگم که خدا همرو به عشقشون برسونه و خوشبخت بشن تو زندگی منم جزوه اونا باشم التماس دعا البته عشق واقعیمون امام زمانه یادتون نره فعلا تا بعد.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:17 توسط ساحل| |

Design By : Night Melody